نویسنده :
من - ساعت ۱٢:۳۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
نویسنده :
من - ساعت ۱٢:۳۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
زندگی را بین نفس هایت چرت می زنم !...
نویسنده :
من - ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
دارم از دوریت می میرم !!
تا کنار من نسوزی !!!
از دلم نمی ری عمرا !
نفس هامی که هنوزی !!
نویسنده :
من - ساعت ۱٢:٢٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
یه روز از نبودنم غصه ات می گیره ...
حالا ببین کی بهت گفتم!
نویسنده :
من - ساعت ۱٠:٤٤ ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸
ای قامت بلند
ای از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سر بلند بسی پاکباز تر
ای آفتاب تابان
از نور آفتاب بسی دلنواز تر
ای پاک تر
از برف های قله ی الوند
تو مهربان تر از
لطف نسیم ساکت شیرازی
در سینه خیز دماوند
من کاشف اصالت زیبایی توام
مفتون روح پاک و فریبایی توام
*حمید مصدق
نویسنده :
من - ساعت ۳:۳٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
یکدفعه جای خالیت رو حس می کنم ! این خالیی ِ تو که هر روز داره بزرگ تر می شه ! جای خالیت کم کم داره تمام دنیا و لحظه های من رو می گیره !...می فهمی یعنی چی ؟!!!! یعنی تمام دنیا ی یه نفر بشه جای خالیی ِ یه نفر دیگه !می بینی چقدر غم انگیزه ؟!!...
موقع هایی هست که تمام دنیای یکی ، یه انسان دیگه است ! ولی تمام دنیای من تو نیستی ! جای ِ خالی ِ توئه !! می بینی چقدر وحشتناکه ؟!...
نویسنده :
من - ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
شمال . جنگل گیلان
دلم برات تنگ شده ،
دلم برات به اندازه ی تمام برگ های سبز تمام درختان این جنگل های خداوندی تنگ شده ...
دلم می خواست در کنارم بودی .
نمی دونم چرا این دلم نمی فهمه که تو خیلی از سرش زیاد بود ....
نمی دونم چرا هرچی می خوام حالیش کنم که تو با من حروم می شدی باورش نمی شه ...
یعنی باورش که می شه ! چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است !
ولی خب اصلا دست از سر من بر نمی داره لعنتی !!!
نویسنده :
من - ساعت ۳:۱۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸
نمی دونم این نوشته ها ی من بعد از مرگ من به دستت می رسه یا خودم بهت میدم ...
دلم می خواد این نوشته ها بعد از مرگم به دستت برسه چون تقریبا دارم مطمئن می شم که خودم این نوشته ها رو بهت نمی دم چون دلم نمی خواد مایه ی دردسرت بشه یا تو رو ناراحت کنه یا زندگی آینده ات رو تحت تاثیر قرار بده !
ولی اگر بعد از مرگم به دستت برسه موضوع فرق می کنه !
یه مرده،یه زمانی، عاشقت بوده ، همه چی تموم شده و اون هم که الان نیست ! دیگه چه اهمیتی داره ؟!
باور کن اگه دستمن بود همین الان خودم رو خلاص می کردم ! اما چه کنم که از اول گفتم : « رضا برضائک و تسلیمی بامرک ...»
آه دوست من ! رفیق من ! کاش می شنیدی ! کاش به این زودی از من خسته نمی شدی ! کاغش این قدر با این دل کوچک و عاشق سر جنگ نداشتی ! کاش ...کاش...کاش...
اما حیف ! حیف که تحمل تاریکی وجود من و زندگی من رو نداشتی و من به خاطر این موضوع اصلا تو رو سرزنش نمی کنم چون خودم می دونم که قابل تحمل نیستم !